در فیلم آخرالزمان آخرین ساخته مل گیبسون در سال  2006 که با همکاری دوست نویسنده ی ایرانی خود فرهاد سفینیا قومی را می بینیم که در زمان حکومت اینکا ها در آمریکای فعلی در جنگلی زندگی می کردند و از راه شکار گراز و سایر حیوانات زندگی خود را سپری می کردند تا اینکه تعدادی برده فروش به دهکده ی آنها حمله کرده و شماری از آنها را کشته و تعدادی را به اسارت گرفتند و با خود به شهری بردند تا آنها را قربانی کنند و در بین این اُسرا جوانی بود که زن و فرزند خود را در یکی از چاه های دهکده مخفی کرده بود و در پی موقعیتی برای فرار و نجات همسر و فرزندش بود  و به نوعی شروع داستان فیلم ده هزار سال قبل از میلاد مسیح به همین شکل می باشد و انگیزه های مبارزاتی دو سلحشور فیلم هم با تفاوت هایی به همین شکل به جلو می رود ، شاید یکی از نکات مهمی که دو فیلم را به یکدیگر شبیه می کند در واقع همان نکته ای می باشد که باعث شکست تجاری و هنری فیلم دوم در مقابل فیلم اول می شود و آن این است که مل گیبسون فیلمش را با جمله ای از افلاطون آغاز کرده و با همان جمله فیلمش را به پایان می رساند و آن این است که ( هیچ تمدنی نابود نخواهد شد مگر از درون خود ) قهرمان و یا به روایتی درست تر مبارز فیلم آخر الزمان کاملا مشخص است که از خود قوم اینکا برخاسته است در حالی که ضعف بزرگ فیلم ده هزار سال قبل از میلاد مسیح مشخص نبودن قومیت شخصیتها می باشد و از همه بدتر طراحی لباس و چهره ی عناصر فیلم به علت مقاصدی دیگر  که جلوتر به ذکر آنها خواهم پرداخت قومیت ها و افرادی می باشند که هنوز به وجود نیامده اند و برای تخریب و تعنه زدن به ملیت و فرهنگ هایی خاص از این نوع طراحی استفاده  کرده اند که تاوان این همه تناقض در فیلم شکست آن در گیشه بود .

با کمی تامل در فیلم می توانیم به تبلیغاتی بودن و مقاصد اصلی فیلم پی ببریم . به طور کلی در هالیوود برای تحمیل افکار خود از طریق فیلم ، از چند روش استفاده می کنند که آنها را می توان به شرح زیر تقسیم نمود :

ا – از روشهای مستقیم : مانند فیلم 300 ، قلمرو و آثاری از این دست که مستقیما به تخریب تاریخ ، نژاد ، فرهنگ یا جوامع  خاصی می پردازند .

2- از روشهای غیر مستقیم و با ساختاری هنری : مانند همین فیلم آخر الزمان مل گیبسون که تنها با یک جمله در ابتدا ، در گیر کردن احساسات بیننده در اواسط فیلم و در نهایت امر  فقط با یک سکانس که آن ورود  با شکوه و به نوعی نجات دهنده ی مسیحیان و کریستوف کلومب به این سرزمین می باشد ، تمام حرف خود را که هیچ تمدنی نابود نخواهد شد مگر از درون خود  و به شکلی شاید ناجی بودن آمریکایان حتی در دوران گذشته را به مخاطب خویش القا می کنند و سعی می کنند بیشتر بر ضمیر نا خوداگاه افراد تاثیر بگذارند و مقاصدخود را در بلند مدت در افکار عمومی نهادینه کنند .

حال گاهی برخی از آثار هالیوودی در برزخی از این دو روش گرفتار می شوند و نتیجه ی ساخت آنها شکست تجاری یا هنری این گونه آثار می باشد .

فیلم ده هزار سال قبل از میلاد مسیح در حقیقت سه طیف بشری را در خود جای می دهد که هرکدام نماینده گروه یا حتی مذهبی خاص می باشد .

قوم مورد تهدید قرار گرفته که در واقع نماینده مردم آمریکا می باشد که همیشه  به گمان خود مورد حمله هستند و در حال مبارزه با شرارت در جهان ، دله و دوستانش در این قوم مورد حمله ی انسان هایی قرار می گیرند که هیچ بویی از تمدن و انسانیت نبرده اند و به نوعی یک هولوکاست در هزاران سال پیش به راه انداخته بودند ، نکته جالب و قابل تامل در این فیلم شیوه به کار گرفته شده در طراحی لباس و چهره ی این افراد برده گیر می باشد که به شدت شبیه شرقی ها و حتی مسلمانان می باشد که در آن زمان وجود نداشتد و قوم سیاهان در این میان نماینده ی انسانهایی ضعیف و بدون پشتیبان می باشند که همیشه در انتظار یک ناجی هستند و آن ناجی کسانی نیستند جز مردم آمریکا .

در پایان به این نکته اشاره می کنم که قرار دادن ( عُمَر شریف ) به عنوان راوی فیلم هم می تواند قابل تامل باشد که شاید در آینده به این موضوع هم بپردازم.

نوشته شده توسط : رضا سروش