• نگاهي به فيلم «آگاه»


دربارة آخرالزّمان، انتهاي جهان و به قولي پايان روزها يا همان «End of Days» تاکنون فيلم‌هاي بي‌شماري ساخته شده که توليد اين فيلم‌ها، به خصوص پس از آغاز هزارة سوم، روند شتاب‌داري گرفت، به طوري که برخي منتقدان و کارشناسان معتبر سينمايي بر اين باورند که اساساً امروزه سينماي غرب و به ويژه سينماي هاليوود، آرايش آخرالزّماني گرفته است. آثار متعدّدي، همه ساله در اين سينما ساخته و اکران مي‌شوند که هر يک به نوعي به موضوع آخرالزّمان پرداخته، زمينه‌ها و پيامدهاي آن را، به ويژه از ديدگاه ايدئولوژيک صاحبان رسانه و کمپاني‌هاي سينمايي در آمريکا، به تصوير مي‌كشد. بنا بر آمار رسمي موجود، اکثريت اين كمپاني‌ها متعلّق به سرمايه‌داران يهودي است و البتّه يکي دو دهه است که اوانجليست‌هاي آمريکا، يعني مسيحيان صهيونيست در آن نفوذ شگرفي پيدا کرده‌اند.

محور اصلي اين نوع فيلم‌ها، در يک عبارت: نابودي نزديك کرة زمين و حيات بر روي آن است که البتّه در هر يک از اين فيلم‌ها، به روش و شيوة خاصّي نشان داده مي‌شود. در يکي، ويروسي خطرناک عامل نابودي است (اين ويروس را در اکثر فيلم‌هاي با ماية «زامبي» ديده‌ايم) و در ديگري شخص يا اشخاصي شرور در صدد حاکميّت جهاني و سوق دادن دنيا به سوي اضمحلال و خرابي هستند (مثل «بتمن آغاز مي‌کند»، «ارباب حلقه‌ها» يا «هري پاتر»). در برخي، فاجعه‌اي طبيعي در شُرف وقوع است که کلّ زندگي بشر را به خطر مي‌اندازد (همچون «روز بعد از فردا» يا «10 ريشتر»، «برخورد عميق») و در بعضي ديگر موجودي خبيث و وحشتناک دست به بلعيدن حَرث و نسل آدم‌ها زده يا موجوداتي از فضا براي تسخير کرة زمين و نابودي انسان‌ها آمده‌اند (مانند «ترانسفورمرز»، «روزي که زمين از حرکت ايستاد» يا «جنگ دنياها») و در تعدادي از اين‌گونه فيلم‌ها هم، به طور مستقيم و دقيق، اعتقادات اوانجليست‌ها که اينک قوي‌ترين باورهاي جعلي آخرالزّماني را تبليغ مي‌کنند، روي پرده مي‌آيد. (مثل «مگيدو»، «بابل پس از ميلاد» يا «قصه‌هاي سرزمين جنوبي»).

امّا آنچه در تمامي آثار سينمايي موسوم به آخرالزّماني، موتيف اصلي فرمول نجات در فيلم‌نامه را تشکيل مي‌دهد، شخصي است که اغلب با نام «انتخاب شده»، «برگزيده» يا «منجي» (معمولاً آدم‌هايي با موهاي طلايي يا بور و چشم‌هاي آبي و در يك كلام مشخصة يک آدم با نژاد غربي) وارد ماجرا شده و در آخرين لحظات همه چيز و همه کس را از خطر نابودي و اضمحلال نجات مي‌دهد. (جالب اينکه مثلاً در فيلمي همچون «ده هزار سال قبل از ميلاد» ساختة رولند امريش، حتّي به طور مشخّص گفته مي‌شود که شخص منجي، موطلايي و چشم آبي است!)

امثال نيور در «ماتريکس» يا بتمن و هل بوي و همچنين رئيس‌جمهوري آمريکا در «مگيدو» از اين جمله‌اند و در بعضي فيلم‌ها نمايندگان دو تفکّر آخرالزّماني، از عهد عتيق و عهد جديد اوانجليکي، هر دو در نجات جهان شريک مي‌شوند و البتّه معمولاً منتسبان تفکّر عهد عتيق به نمايندگان عهد جديد اوانجليکي کمک و ياري مي‌رسانند تا حاکميّت جهاني را به دست آورند (يعني دقيقاً براساس تفکّر امروز صهيونيست‌هاي يهودي نسبت به مسيحيان صهيونيست) مثلاً در «ارباب حلقه‌ها» اين فرودو و گروهي موسوم به «الف»ها هستند که آراگورن را براي به دست آوردن حقّ پادشاهي‌اش ياري مي‌رسانند يا در «نارنيا»، پيتر، سوزان، ادموند و لوسي به شاهزادة کاسپين براي به دست آوردن حکومت از دست رفته‌اش، ياري مي‌رسانند. همچنين در جنگ‌هاي ستاره‌اي «شواليه‌هاي جداي» و استادان آنها مانند يودا و اوبي وان کنوبي، لوک اسکاي واکر را در نابودي امپراتوري کمک مي‌کنند، حامي هري پاتر هم مجموعة محفل ققنوس از قبيل پروفسور لوپين، سايروس بلک و مانند آنها براي به دست آوردن قلمرو از دست رفته هستند و همان پروفسور دامبلدور است که هري در قسمت ششم يعني شاهزاده دو رگه به خاطر مي‌آورد در مورد نبرد آرمگدون با ولد مورت هشدار داده بود.

به هر حال در اغلب آثار ياد شده، به نوعي سرانجام همه چيز، به خوبي و خوشي پايان مي‌پذيرد و مخاطب و تماشاگر البتّه با ذهنيّتي پر شده از جعليّات آرمگدوني، خوشحال و راضي راهي خانه مي‌شود. امّا در فيلم «آگاه» چنين اتّفاقي نمي‌افتد و اگرچه اميد به آينده‌اي روشن و پراميد در انتها باقي مي‌ماند ولي آن اميد، دنيايي را نمايان مي‌سازد که ديگر اکثريت مردم کرة زمين (از جمله قهرمان داستان فيلم) حضور ندارد و قبلاً در فاجعه‌اي طبيعي نابود شده‌اند! ‌اين پايان اگرچه يکي از غيرمنتظره‌ترين و تراژيک‌ترين پايان‌هاي فيلم‌هاي موسوم به آثار آخرالزّماني تاکنون به شمار مي‌آيد ولي در عين حال بخش ديگري از باورها و اعتقادات اوانجليست‌ها يا مسيحيان صهيونيست را به تصوير مي‌کشد که پيش از اين در کادر دوربين سينما قرار نگرفته است.

داستان فيلم از سال 1959 و جشني در يک مدرسة ابتدايي ايالت ماساچوست آمريکا به نام ويليام داوس، شروع مي‌شود که براساس پيشنهاد يکي از دانش‌آموزان به نام لوسيندا امبري (که شرايط روحي چندان مناسبي ندارد)، قرار مي‌شود، هر يک از دانش‌آموزان يک نقاشي از آرزوها و اميدهايش براي آينده بکشد. بعد از آن، همة نقاشي‌ها را در محفظه‌اي به نام «کپسول زمان» قرار دهند و در زيرزمين دفن کنند تا اينکه 50 سال بعد و در سال 2009 براي بچه‌هاي دبستاني آن روز باز شود. هر يک از بچه‌ها، يک نقّاشي مي‌کشد به جز لوسيندا که پشت و روي کاغذي را از يک سري اعداد بي‌ربط و بدون معنا پر مي‌سازد. او در همان روز دفن کردن کپسول زمان، دچار تنش روحي شده، مدّتي ناپديد مي‌گردد و سپس در اتاقکي کوچک در حال خراشيدن در و ديوار و کندن اعداد و حروف نامشخصي پيدا مي‌شود.

کاغذ و اعداد نامفهوم لوسيندا امبري، 50 سال بعد و در سال 2009 نصيب پسربچه‌اي به نام کيلب کاستلر که در همان مدرسه درس مي‌خواند، مي‌شود. او که مادرش را سال قبل در حادثة آتش‌سوزي از دست داده، با پدرش به نام جان، يك استاد علوم فيزيك كه در كار تحقيقات نجوم هم فعّال است، زندگي مي‌كند. جان که پسر يک کشيش اوانجليست است، پس از فوت همسرش، تقريباً اعتقادات خود را از دست داده و حتّي پدر و مادرش را ترک کرده است. امّا برخورد تصادفي او با اعداد نامربوط لوسيندا، پايش را به ماجراهايي عجيب و غريب مي‌کشاند. او متوجّه مي‌شود که اعداد کاغذ لوسيندا چندان هم بي‌ربط نبوده، در کنار هم بازگوي تاريخ حوادث تلخي هستند که در هر يک، گروه زيادي از انسان‌ها جان باخته‌اند و آن اعداد علاوه بر تاريخ مورد نظر، به ترتيب تعداد کشته شدگان و مختصات جغرافيايي مکان حادثه را نيز نشان مي‌دهد. نکتة مهم‌تر اين است که لوسيندا در زماني اين اعداد را بر روي کاغذ نوشته که هيچ يک از آنها رخ نداده بودند. يعني در واقع لوسيندا امبري تمامي آن وقايع را (که اوّلينش حادثة 11 سپتامبر 2001 و انهدام برج‌هاي دوقلوي نيويورکي است)، پيش‌بيني کرده بوده. امّا در آن کاغذ، هنوز 3 تاريخ ديگر باقي است که اتّفاق نيفتاده؛ يکي از آنها فرداي روزي که جان کاغذ را به دست مي‌آورد، طيّ چند حادثة هوايي رخ مي‌دهد و ديگري چند روز بعد در ايستگاه متروي مانهاتان نيويورک در اثر خارج شدن قطاري از ريل به کشته و مجروح شدن صدها نفر مي‌انجامد.

امّا سومين حادثه هنوز بر روي کاغذ باقي مانده که در وهلة نخست، جان فکر مي‌کند، 33 نفر در آن حادثه جان مي‌بازند ولي پس از اطّلاع از مرگ مشکوک لوسيندا که سال‌ها قبل روي داده و آشنايي با دخترش به نام دايانا و همچنين دختر کوچک دايانا (ابي) که هم سن و سال پسرش است، کم‌کم متوجّه مي‌شود، عدد 33 در روي کاغذ لوسيندا در واقع برگردان EE مخفف کلمة Everyone Else به معني همة افراد ديگر بوده است (که اين معني را در کانکس متروکه لوسيندا و در زير تختخواب وي پيدا مي‌کند). يعني در واقع در آخرين حادثه، قرار است همة افراد کرة زمين نابود شوند که جان به دليل تحقيقات قبلي‌اش متوجّه مي‌شود، به زودي اشعة خاصّي از تابش خورشيدي، لاية اوزون اتمسفر زمين را از بين برده و همه چيز را در روي کرة خاکي به آتش مي‌کشد. تنها راه نجات، رفتن به اعماق زمين است که آن هم روش قابل اعتمادي نيست، چون اشعة مذکور تا عمق يک مايلي زمين نيز، همة موجودات زنده را از بين مي‌برد.

در همين بين، کيلب و ابي که به خاطر آشنايي پدر و مادرشان، با يکديگر صميمي شده‌اند با موجودات عجيب و غريبي مواجه مي‌شوند که در گوش آنها زمزمة مداومي دارند، به اين معنا که همراه آنها به مکان امني بروند. اين زمزمه‌ها و صداها به آواهايي که لوسيندا مي‌شنيده و به دخترش دايانا، مي‌گفته بسيار شبيه است.

فيلم‌نامة «آگاه» را جوليت اسنودن، استايلز وايت و رين دوگلاس پيرسن، براساس داستاني از خود دوگلاس پيرسن نوشته‌اند که پيش از اين تنها قصة فيلم «مرکوري برمي‌آيد» را به رشتة تحرير درآورده بود. در کارنامة جوليت اسنودن و استايلز وايت نيز تنها مورد قابل توجّه، همکاري در نوشتن فيلم‌نامة «بوگي من» يا «لولو خورخوره» بوده که يک فيلم متوسط در ژانر هراس محسوب شده، امّا اينکه اصلاً قصّه و فيلم‌نامة «آگاه» به ريچارد کلي تعلّق داشته (که پيش از اين دو فيلم آخرالزّماني از نوع اوانجليستي به نام‌هاي «داني دارکو» و «قصه‌هاي سرزمين جنوبي» را نوشته و کارگرداني کرده) اين سؤال را براي علاقه‌مند پي‌گير سينما جواب مي‌دهد که چگونه نوشتن فيلم‌نامة چنين پيچيده و مهمّي (براي صاحبان فکري اثر) بر عهدة چنان فيلم‌نامه نويسان بي‌تجربه و ساخت آن به کارگرداني همچون الکس پرايس سپرده شده که تنها فيلم قابل اعتنايش، «من، ربات» در سال 2004 بوده است.

به هر حال فيلم‌نامة «آگاه» از ساختار جذّاب و کلاسيکي برخوردار است و مي‌تواند به دليل درون‌ماية معمّايي و ماورايي خود، مخاطب را براي پيدا کردن پاسخ سؤالاتش تا آخرين فريم‌هاي فيلم نگه دارد و البتّه کليشه‌اي‌ترين صحنه‌ها را به او نشان دهد. به نظرم اين هنر کمي نيست و دقيقاً از يک فيلم‌نامه استاندارد برمي‌آيد که بتواند مخاطبش را با عناصر و عوامل تکراري نخ‌نما شده بر روي صندلي سينما نگه دارد. اگرچه شايد بارها و بارها شاهد داستان‌هايي از اين دست بوده که يک بچه به اعمال خارق‌العاده‌اي دست زده (سري «طالع نحس» که از خاطرتان نرفته) يا پدر و فرزندي که در کارهاي علني و حتّي نجوم دست به اکتشافات خاصّي مي‌زنند، درگير ماجرايي ماورايي مي‌شوند (از دم دست‌ترين آنها مي‌توان به «تماس» رابرت زمه کيس يا بعد از آن فيلمي به نام «فرکانس» اشاره کرد) سپس به کشف راز و رمز پرداخته و در اين کشف و شايد شهود با يک زن و دختر ديگر (که به صورتي به ماجرا مربوط مي‌شوند) همراه مي‌گردند. (در آثاري مانند «جنگ دنياها» و «روزي که زمين از حرکت ايستاد» مشابه چنين حلقاتي ديده مي‌شود.) البتّه گاهي اوقات هم اين گروه به يک مرد و زن ماجراجو يا دانشمند محدود مي‌شوند، همچون «رمز داوينچي» يا «فرشتگان و شياطين» که همين روزها بر پردة سيماها رفته است و الي آخر...

امّا آنچه مي‌تواند در اين دسته فيلم‌نامه‌ها، تماشاگر را علي‌رغم کليشه‌ها و تکرارها درگير کند، بهره جستن از عناصري است که براي او ملموس بوده و با آنها در زندگي روزمرّه‌اش تماس داشته است، مثلاً اينکه همواره زامبي‌ها را در نقاط و مکان‌هايي دور دست يا با مختصّات ويژه نشان دهند، اگرچه مي‌تواند مخاطبش را بترساند امّا به طور معمول تأثير روحي خاصّي بر وي ندارد، چون دور افتادگي يا نامحتمل بودن مکان اتّفاق درون فيلم، ذهنيّت او را آسوده مي‌سازد ولي وقتي في‌المثل در قسمت دوم فيلم «شياطين» ساختة لامبرتو باوا در سال 1987، زامبي‌ها پس از زنده شدن، از طريق صفحة تلويزيون، وارد محلّ سکونت مردم مي‌شوند، آنگاه با چنين تمهيدي، تأثير فيلم در ايجاد هراس براي مخاطب چند برابر مي‌گردد.

در فيلم «آگاه» نيز دو صحنة برخورد هواپيما با زمين در بزرگ‌راه و سوختن مسافران آن و همچنين از خط خارج شدن قطار مترو و ويران کردن ايستگاه مانهاتان، (علي‌رغم جلوه‌هاي ويژة نه چندان قوي) مي‌تواند تأثير بيشتري بر مخاطب در پذيرفتن نزديکي حوادث فاجعه‌آميز داشته باشد که مقصود اصلي سازندگان فيلم به نظر مي‌آيد.

امّا کشف راز و رمز پيش‌‌گويي يا پي بردن به گنج‌ يا حادثه‌اي از روي اعداد و حروف هم که بارها و بارها در فيلم‌هاي مختلف رؤيت شده که همين «رمز داوينچي»، «اسرار حروف» يا «گنيجنة ملي» (که از قضا در آن هم نيکلاس کيج به رمزگشايي مشغول مي‌شد!) از همين گروه محسوب مي‌شوند. ضمن اينکه از همان لحظة نخست که لوسيندا مشغول نوشتن آن سلسلة بي‌معناي اعداد مي‌شود، اظهر من الشّمس است که اين اعداد يک ربط و وصلي به يکديگر دارند. نحوة رسيدن کاغذ لوسيندا به کيلب و جان کاستلر هم بسيار پيش پا افتاده روايت مي‌شود، اگرچه قاعدتاً و بنا به اعتقاد سازندگان فيلم، کيلب، يک برگزيده بوده و طبعاً بايستي در دبستان داوس قرار مي‌گرفته و بايد آن زمزمه‌هاي عجيب و غريب را هم مي‌شنيده است.

به يک نوعي هم، کيلب، شبيه پسر جيليان گيلر در فيلم «برخورد نزديک از نوع سوم» (استيون اسپيلبرگ) است که از همان اوايل فيلم عاشق آدم فضايي‌ها بوده و همراه آنها مي‌رود. از قضا در آن فيلم هم، يک مرد به نام روي نيري (با بازي ريچارد درايفوس) و همين خانم جيليان گيلر با آن سفينة غول پيکر و موجودات بيگانه ارتباط گرفته و قبل از همه، آنها را احساس مي‌کنند.

ولي علي‌رغم همة اين کليشه‌ها و تکرارها، فيلم «آغاز» از نوآوري‌هايي برخوردار است که مي‌تواند باعث جذّابيتش شود. از جمله رويه‌اي که فيلم در سکانس‌هاي انتهايي خود باز مي‌يابد. در واقع تا زماني که جان کاستلر بالاخره با سماجت دري را که لوسينداي 9 ساله با ناخن‌هايش بر رويش کنده‌کاري کرده بوده و احتمالاً آدرس مکان امن گريز از فاجعة آخرالزّماني را داده بوده، پيدا کرده و محلّ نقطة امن را کشف مي‌کند (که گويا همان کانکس متروکة لوسيندا است)، مخاطب همچنان بر اين تصوّر است که همه چيز آن چنان که وي پيش‌بيني کرده بوده، به انتها مي‌رسد يعني همة آن فاجعة اقليمي نمي‌تواند گزندي به قهرمانان داستان ما برساند و آنها در همان مکان امن زنده مي‌مانند، ولي از صحنة فوق به بعد به تدريج، پيش‌بيني‌هاي مخاطب در فيلم به وقوع نمي‌پيوندد.

دايانا با اتومبيلش، کيلب و ابي را مي‌برد و جان را قال مي‌گذارد. در مرحلة بعد همان موجودات عجيب و غريب، بچه‌ها را همراه خود برده و حالا دايانا را جا مي‌گذارند. دايانا در تعقيب آنها دچار سانحه شده و در ميان ناباوري تماشاگر فيلم، مي‌ميرد. بالاخره جان به بچه‌ها مي‌رسد و آنها از مکان امني که آن موجودات مي‌خواهند ببرندشان، براي جان تعريف مي‌کنند (باز هم در اينجا تماشاگر پيش‌‌گو مي‌تواند قانع شود، چون بالاخره قهرمان داستان ما، يعني جان کاستلر همراه بچه‌ها نجات خواهد يافت و شايد هم، مانند آنچه در فيلم «روزي که زمين از حرکت ايستاد» يک واسطه‌اي پيدا کند تا شفاعت کرده، آن موجودات را از شرّ نابودي کرة زمين، منصرف سازند! امّا به قول معروف، زهي خيال باطل براي مخاطبان کليشه‌اي که در اينجا نه تنها آن موجودات (که ديگر معلوم مي‌شود اصلاً فضايي، به معني ساکنان کرات ديگر نبوده و از جهان باقي آمده‌اند) از خيرِ بردن بچه‌ها نمي‌گذرند بلکه حتّي اجازه نمي‌دهند که جان هم با آنان همراه شود و حتّي خواهش وي را با بي‌اعتنايي رد مي‌کنند!! شايد تا اينجا هم هنوز براي تماشاگر حرفه‌اي اميدي باقي باشد که فيلم با پاياني کليشه‌اي تمام شود، يعني سرانجام، جان، کرة زمين را نجات داده، در انتظار بازگشت بچه‌ها بماند. اتفاقاً وقتي پس از رفتن بچه‌ها و دور شدن آن شي‌ء غول‌پيكر سفينه مانند، جان بي‌هوش شده و سپس با بارش قطرات باران به هوش مي‌آيد، يك لحظه همان بينندة پيگير، فكر مي‌كند كه خب، بالاخره تمام شد و كرة زمين نجات يافت، امّا هنگامي که جان به شهر مي‌رسد، آن را در يک تلاطم پاوکاليپسي به سبک و سياق صحنه‌هاي ذهني فيلم «ايثار» (آندري تارکوفسکي) مشاهده مي‌کند که همة آدم‌ها وحشت‌زده در حال گريز هستند، فقط پدر و مادر جان به دليل اعتقادات و باورهاي آخرالزّماني‌شان، سرنوشت را پذيرفته‌اند و در آغوش يکديگر همه‌سوزي پاياني را قبول مي‌کنند. آخرين جملة پدر جان هم خطاب به وي جالب است و مي‌تواند نشانه‌اي ديگر بر ايدئولوژيک بودن فيلم «آگاه» باشد. پدر مي‌گويد: «اين پايان نيست، جان» و جان با آرامش پاسخ مي‌دهد: «مي‌دانم».

در يکي از تراژيک‌ترين صحنه‌هاي آخرالزّماني تاريخ سينما، زمين نابود مي‌شود و در آتش مي‌سوزد، در حالي که گروهي از انسان‌ها، از جمله کيلب و ابي به آسمان و مکاني بهشت گونه رفته‌اند تا به قول خودشان در زماني ديگر بازگردند و از نو شروع کنند. (حتّي در قسمت سوم «ترميناتور» با عنوان «بر آمدن ماشين‌ها» که نام ديگرش «جنگ آرمگدون» است، زمين دچار همه‌سوزي مي‌شود، اوّلاً تماشاگر اين نابودي را مشاهده نمي‌کند و ثانياً جان کانرز و دوست دخترش، در همين کرة زمين باقي مي‌مانند تا دوران جديد را شروع کنند).

اين بخش از فيلم «آگاه» که در آثار پيشين اوانجليستي چندان مورد روايت قرار نگرفته بود، در باورهاي اين فرقة صهيونيستي به «عروج مسيحيان نوتولّد يافته» معروف است و آن دستة قليل از مسيحيان و يهوديان را شامل مي‌شود که با اعتقاد به آرمگدون، جنگ آخرالزّمان و برپايي اسرائيل، منتظر بازگشت حضرت مسيح(ع) شوند و در اين مسير گويا با سربرآوردن دجّال يا آنتي کرايست به آسمان مي‌روند، در حالي که زمين در آتش ضدّ مسيح مي‌سوزد و سپس (پس از گذشت 7 سال) حضرت مسيح و آن نوتولّد يافته‌ها به زمين بازخواهند گشت، طيّ نبردي خونين به نام آرمگدون همة دشمنانشان را از بين خواهند برد و هزار سال حاکميّت بر کرة زمين را آغاز خواهند نمود.

در فيلم «آگاه» در واقع کيلب و ابي به نوعي همان «مسيحيان نوتولّد يافته» هستند که در ميان همه‌سوزي کرة زمين به آسمان رفته و در مکاني بهشت گونه، سکنا گزيده و خود مي‌گويند که باز خواهند گشت تا همه چيز را از نو شروع کنند.

جري فالول از رهبران اوانجليست در کتابش مي‌نويسد که مطابق اعتقادات اوانجليست‌ها در آخرالزّمان، يهوديان از سراسر جهان بايد به سرزمين فلسطين مهاجرت نمايند و هم‌زمان با ظاهر شدن دجّال (آنتي کرايست)، 144هزار نفر از يهوديان به مسيح اعتقاد پيدا خواهند نمود و همراه «مسيحيان دوباره توّلد يافته» و مسيح به بهشت خواهند رفت و آنگاه تمامي يهوديان باقي ماندة جهان به دست دجّال کشته خواهند شد. هفت سال بعد از ظاهر شدن دجّال، مسيح همراه مسيحيان دوباره تولّد يافته به زمين فرود خواهند آمد و دجّال را در محلّ فلسطين، در جنگ نهايي مقدّس (آرمگدون) شکست خواهند داد و مسيح پس از آن، براي مدّت هزار سال حکومت جهاني را به پايتختي بيت‌المقدّس رهبري خواهد کرد.

هال ليندسي، از ديگر رهبران اوانجليست در کتاب معروف خود به نام «زمين، سيارة بزرگ مرحوم» مي‌نويسد: «... نسلي که از 1948 (يعني از زمان تشکيل دولت اسرائيل) به اين سو به دنيا آمده است، شاهد عيني دومين ظهور مسيح خواهد بود. امّا پيش از آن رويداد، ما بايد هم جنگ يأجوج و مأجوج را ببينيم و هم نبرد هارمجدون (يا آرمگدون)، کشتار همه‌سوزي بدين‌گونه آغاز خواهد شد...»

پت رابرتسون که مانند ساير اوانجليست‌ها طرفدار سرسخت اسرائيل و صهيونيسم است و مطابق اعتقادات جديد پروتستان‌ها دربارة «عملي نمودن خواسته‌هاي مسيح» و «تحقّق پيش‌‌گويي‌هاي انجيل»، تأييد همه‌جانبه از دولت اسرائيل را يک وظيفة ديني براي خود مي‌داند. رابرتسون مانند ديگر اوانجليست‌ها به طور گسترده چنين تبليغ مي‌کرد که مسيح تا سال 2007 حتماً ظهور خواهد نمود و کتابي را با عنوان «پايان عصر» تأليف نمود و در آن تأکيد کرد که جنگ نهايي مقدّس (آرمگدون) بعد از سال 2000 و قبل از سال 2007 آغاز شده، در اين جنگ سراسر جهان نابود خواهد شد و فقط اوانجليست‌ها که خود را «مسيحيان دوباره تولّد يافته» معرفي مي‌کنند، نجات خواهند يافت.

اوانجليست‌هاي متعصّب در آمريکا حدود 100 ميليون پيرو دارند و در هر دو حزب بزرگ آمريکا يعني جمهوري‌خواه و دموکرات صاحب نفوذ هستند (در مراسم تحليف اوباما همة دنيا مشاهده کرد که برخلاف انتظار، يک کشيش اوانجليست به نام وارن، قسم‌نامة رئيس‌جمهور جديد ايالات متّحده را قرائت کرد!!) و همراه صهيونيست‌هاي يهودي، دولت ايالات متحده آمريکا را کاملاً در اختيار گرفته‌اند، در ايالات متّحده آمريکا و ديگر کشورهاي پروتستان، 1500 فرقة مسيحي اوانجليست، براي جنگ آرمگدون، تبليغات گسترده انجام مي‌دهند و براي تسريع در ظهور مسيح کوشش مي‌کنند وضعيّتي را پيش آورند که سراسر جهان نابود شود، چون مطابق اعتقادات آن مسيح، فقط بعد از نابودي کامل جهان ظهور خواهد نمود. نويسندگان غربي اين اعتقادات را به عنوان «تروريسم مقدّس» معرفي مي‌کنند!

در انتخابات قبلي رياست جمهوري آمريکا، لابي صهيونيسم بين‌الملل جورج دبليو بوش کانديداي حزب جمهوري‌خواه را که يک اوانجليست جنگ‌طلب و طرفدار متعصّب صهيونيسم است، با رأي ديوان عالي آمريکا به قدرت رساند و در انتخابات اخير همان لابي با فعّاليت صهيونيست‌هاي شناخته شده‌اي چون رهم امانوئل و ديويد اکسلراد، باراک اوباما را به کرسي رياست جمهوري ايالات متحّده نشاندند. به دنبال چنين حمايتي بود که اصول سياست خارجي آمريکا بر «حملة پيشگيرانه» عليه کشورهايي که مخالف سياست‌هاي آمريکا هستند، استوار شد. (دقيقاً مطابق انديشه‌هاي اوانجليستي) و بعد از به وجود آوردن حادثة 11 سپتامبر 2001، دولت آمريکا جنگ عليه اسلام و مسلمانان جهان را به بهانة جنگ عليه تروريسم آغاز کرد. اکثر دولتمردان آمريکا که از اوانجليست‌هاي جنگ‌طلب هستند، با هدف عملي نمودن خواسته‌هاي مسيح و پيش‌‌گويي‌هاي انجيل در آغاز هزارة سوم ميلادي و به بهانة جنگ عليه تروريسم، جنگ صليبي را عليه اسلام آغاز کرده و در خفا و جلسات مخفي‌شان (که بعضاً اسناد مذاکرات آن افشا شده است) اعلام نموده‌اند که اين جنگ تا سلطة مطلق بر جهان اسلام ادامه خواهد يافت.

براساس کتاب‌هاي ليندسي و همچنين مباني عقايد پيروان بنيادگرايي انجيلي که باورها و تفکّرات امروزه يک سوم آمريکاييان و از جمله گروه‌هاي حاکم بر آمريکا را در بر مي‌گيرد: «... همة شهرهاي جهان در جنگ هسته‌اي آخرالزّمان ويران خواهند شد، تصوّرش را بکنيد ... مسيح زمين را ويران خواهد کرد و مردمانش را خواهد سوزاند. هنگامي که جنگ بزرگ آخرالزّمان به چنان نقطة اوجي رسيد که تقريباً تمام آدميان کشته شدند، عظيم‌ترين لحظه فرا مي‌رسد و مسيح با نجات دادن مؤمنان باقيمانده، نوع بشر را از نابودي کامل نجات خواهد داد...»

امروز از زبان هال ليندسي از رهبران صهيونيست‌هاي انجيلي آمريکا در کتاب «نبرد نهايي» به صراحت دربارة ضرورت وقوع جنگ آرمگدون مي‌خوانيم و بمباران اتمي ايران و ساير کشورهاي مسلمان منطقه؛ امروز صراحتاً در فيلم‌هايي مانند «رمز داوينچي» گفته مي‌شود که تغيير هزاره و رفتن از برج حوت به برج حمل، زمان افشاي راز خانقاه صهيون در پيشواز از مسيح دوم بوده است. امروز ده‌ها کانال تلويزيوني و ماهواره‌اي وابسته به اوانجليست‌ها، تبليغ نبرد آرمگدون را سرلوحة خود قرار داده‌اند و بيش از نيمي از آثاري که از کارخانة هاليوود بيرون مي‌آيد، فيلم‌هايي دربارة آخرالزّمان و آرمگدون و ظهور مسيح بن داوود و جنگ با ضدّ مسيح و وحشت و تاريکي که از اين بابت دنيا را فرا خواهد گرفت و دو سوم مردم کرة ارض از ميان خواهند رفت و جهان به ويرانه‌اي بدل خواهد گرديد تا مسيحِ موعود اين حضرات(!) نزول اجلال بفرمايند.

امّا همة اين نيروهاي اهريمني، تاکنون به فضل الهي در مقابل اتّحاد و انسجام ملّت ايران و امّت اسلام، درمانده‌اند. چون سر رشتة همة اين ايستادگي و مقاومت، آنچنان‌که وعدة الهي است به ظهور حضرت حجّت بن الحسن عسکري(ع) خواهد انجاميد؛ ظهوري که همچون بعثت پيامبر گرامي اسلام(ص) براي جهانيان با رحمت و برکت همراه خواهد بود نه با خون‌ريزي و وحشت. آن منجي خواهد آمد، در حالي که در کنارش حضرت عيسي مسيح(ع) نيز حضور دارد و آنگاه جهان پر از عدل و نيکي خواهد شد، ان‌شاءالله.

سعيد مستغاثي
ماهنامه موعود شماره 102

منبع : سایت موعود