واکنش­های متفاوت مردان در قبال حادثه­ای همسان و مشابه در چنین فیلم­هایی –به­ویژه در بی­وفا-، بر این نکته صحه می­گذارد که واکنش­های انسانی بیش و پیش از آن که متکی به ویژگی­های فرهنگی و قومی آدم­ها باشد ریشه در خصایص سرشتی و ویژگی­های شخصیتی آدم­ها دارد. 

 

مرد خیانت دیده بی­وفا بی آن­که مردی خنثی و بی­حس و حال به­نظر برسد واکنشی آرام و صبورانه دارد و سرانجام از گناه زن خیانت پیشه در می­گذرد. این در حالی است که خیانت زن بسیار فراتر از یک لغزش عاطفی و حتی می­توان گفت که نوعی سقوط در ورطه هوس­بازی مطلق است. رفتار زن (دایان لین) کم­ترین حس همدلی و همراهی را در تماشاگر برنمی­انگیزد. شوهر او (ریچاردگر) برخلاف شوهران آثار آلبا دسس پدس و حتی شوهران آثاری چون «آنا کارنینا» تولستوی، «مادام بواوری» فلوبر و مردانی در این ردیف، فاقد حس زیبایی­شناختی و بی­توجه به نیازهای عاطفی و جسمی همسر نیست. اتفاقاً  مردی آرام، عاشق و پایبند خانواده است. از همین­جاست که لغزش و خیانت زن بی­وفا نمی­تواند برای لحظه­ای حس همدلی تماشاگر را برانگیزد. شکیبایی و گذشت مرد داستان هم به همین علت عصبی­کننده و توجیه­ناپذیر به­نظر می­رسد.

 

داستان در فضای توفانی شهر آغاز می­شود. توفانی که آشکارا بر از هم پاشیدگی کانون خانوادگی یک خانواده آرام و خوشبخت اشاره دارد. مرد و زنی که رابطه گرم و صمیمانه­ای دارند و پسر ده یازده ساله­شان این رشته پیوند را مستحکم­تر کرده است. زمین خوردن زن در فضای توفانی شهر، هشداری است برای آغاز فاجعه. در برخوردی ناخواسته با مرد جوانی آشنا می­شود. دعوت دوستانه او را برای پانسمان زخم زانوها می­پذیرد. حتی برای لحظه­ای هم به فکر خیانت نیفتاده است. هنگام خداحافظی و با خواندن چند جمله اغواگر و شاعرانه از کتابی که مرد جوان به او هدیه می­کند، لغزش احساسی­اش آغاز می­شود. در بازگشت به خانه با خود درگیر است. حس ناخوشایندی از یک جور احساس گناه دارد. به خانه مرد غریبه­ای وارد شده است. این احساس گناه چنان نیرومند است که حتی سنگینی نگاه سگ خانواده را بر دوش خود احساس می­کند. بار دوم وقتی به خانه مرد جوان وارد می­شود شاهد اشاره­ای ضمنی و البته کاملاً سینمایی به آغاز لغزش او هستیم. با لمس صفحه­ای از کتاب بریل (خط نابینایان) مرد جوان از او می­خواهد که چشم­های خود را ببندد و این آغاز سقوط است. سقوطی که با چشمان بسته آغاز می­شود. با احساس گناهی شدیدتر از آپارتمان مرد جوان بیرون می­آید. زن هنوز در مرحله یک لغزش احساسی وعاطفی است. هدیه­ای برای شوهرش می­خرد و سرزده به دفتر او می­رود تا بر احساس گناه خود غلبه کند. در سومین مراجعه به آپارتمان مرد جوان، به ورطه خیانت سقوط می­کند و در بازگشت به خانه و در مترو کاملاً  در هم ریخته و پریشان است. قصد دارد نشانه­های آلودگی و خیانت را پاک کند، اما پاک شدن جسم کمکی به او نمی­کند، روحش به گناه آلوده است. حل شدن تصویر زن (دیزالو) در ایستگاه مترو تصویر قابل لمس و تکان­دهنده­ای از این آلودگی درونی و ذهنی می­سازد.

 

اما واکنش شوهر خیانت­زده در فیلم بی­وفا واکنشی نرم و آرام و حتی عصبی­کننده است. در لحظه­ای که به­نظر می­رسد شوهر و مرد فاسق به­نوعی مصالحه رسیده­اند، شوک عاطفی شدیدی همه چیز را در هم می­ریزد. مرد گوی بلورینی را که به نشانه عشق به همسر خود هدیه کرده است در کنار تختخواب جوان فاسق پیدا می­کند و ناگهان به­هم می­ریزد؛ به اوج خشم و جنون می­رسد و در یک غافلگیری جنون­آمیز عصبی، گوی بلورین را بر سر مرد جوان فرود می­آورد.

 

زن و شوهر برای برون رفت از این کابوس هراسناک که به خیانت و جنایت­آلوده است، راه گریز می­جویند. خیال می­بافند و برای آغاز کردن یک زندگی تازه و فراموش کردن تلخ­ترین فصل زندگی خود به تکاپو و تلاش می­افتند. نمای پایانی فیلم نافرجامی این تکاپو و تلاش را به نمایش می­گذارد. اتومبیل خانواده در خلوت­ترین لحظه نیمه شب پشت چراغ قرمز توقف کرده است. چراغ سبز می­شود اما دیگر فرصتی برای عبور نیست.

 

  منبع: http://alibozorgian.blogsky.com/1388/10/11/post-215/ - (استفاده از عکس جدید)