کربلایی لحظه ای درنگ...
همچنین است پروراندن این موضوع حول کسانی که با هر وسیله ای در سفر به برزه کوه از هم سبقت می گیرند که پیشتازان و سبقت گیرندگان در این مسیر (امیر و ستار) دنیا طلبان هستند .
معروف است انسان در سفر آخرت تنها چیزی که از مال دنیا با خود می برد چند متر پار چه ی سفید است . کربلایی – یکی از مسافران – با خود تنها وتنها از مال دنیا کفن به همراه دارد . حتی قیس هم که خیلی بی چیز به نظر می آیددر نهایت به او یک پیراهن سفید کفن مانند می دهند و او کفن را جایگزین پیراهن خود می کند . کربلایی اسمش را هم از روی سینه جدا کردکه در پیشگاه خدا القاب دنیایی حاوی ارزش نیست . از دنیا همه چیز را جا می گذاریم .
چیزی که انسان به طور قطع خواهد برد اعمال انسان است که به چشم ظاهر نمی آید . همان گاریچی که هیچکس تا حالا او را در مسیر ندیده که " الدنیا مزرعه الاخرﺓ " پیرمرد گاریچی گندم های خود را می برد تا آسیاب کند و این اعمال ماست که در حقیقت با خود از این دنیا می بریم .
در این سفر مسیر انحرافی هم هست حتی در همان لحظاتی که انسان سختی های مسیر را پیموده و در آستانه ی وصال است یک مسیر انحرافی وجود دارد به نام برزه کوه .قیس از مسیر انحرافی مصون می ماند اما کربلایی، مقدس مآب فیلم منحرف می شود . تصویر سازی این انحراف هم بدیع و زیباست. او در لحظات پایانی رسیدن به کمال است و در انتهای سبز مسیر ، اما سوار بر ماشینی قرمز رنگ که هارمونی سبز جنگل را بر هم زده و تصویر موربی که استادانه از حرکت ماشین قرمز رنگ در جنگل گرفته شده مزید بر علت است که فهمیده شود این ماشین در صراط مستقیم نمی رود .
آری رفتن به برزه کوه انحراف است که خشک و بی روح و زمستانی نشان داده می شود و کربلایی لحظه ای می فهمد راه را اشتباه آمده که کار از کار گذشته و این همان لحظه ایست که انسان می گوید خدایا مرا به دنیا بازگردان تا اعمال صالح انجام دهم اما می شنود: هرگز !
صراط مستقیم همان بود که قیس پیمود ، از مسیر امامزاده ، مسیری همچنان سرسبز و باطراوت ، همان مسیری که مدت هاست کسی از آن عبور نکرده ، آسیابان می گوید. و این طریق رستگاری است و باز هم دقت نظر در گرفتن تصاویر که دوستمان در جلسه به آن متذکر شد . در برزه کوه که سمبل راه اشتباه است تصاویر از بالا به پایین گرفته شده ودر امامزاده که نشان فرجام نیک است تصویر از پایین به بالا گرفته شده که نشانی است از عروج .
ایفای نقش رویا نونهالی هم در دو شخصیت تمهید هوشمندانه ایست که نکته ی ظریفی را در خود پنهان داشت . اوابتدا در نقش مادر یک نابینا است که می رود تا شفای کودک خود را از نظر کرده و آیت خدا بگیرد . اما در قسمت پایانی او همان عزیز است ، همان که نظر کرده ی خداست . همان کسی که می رود تا آیت و نشانه ی خدا را ببیند خود نیز می تواند آیت و نشانه ی خدا باشد و اصلا آیت و نشان خداست به آن شرط که متوجه خدای باشد نه بنده ی خدا .
فیلم های زیبایی از این دست آبروی سینما و هنر است . بهتر بود کمال تبریزی بخش های اصلی فیلم را به کمال می رساند و در وادی نتیجه گیری انتزاعی مخاطب را رها نمی کرد تا به اثری ماندگار و الگو تبدیل شود .
سینما باید سنگی باشد که سکوت را بشکند ...